![]() |
![]() |
|
| علوم انسانی<روانشناسی>><<اجتماعی>> |
|
دو روز زندگي
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن." لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..." خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمييابد هزار سال هم به كارش نميآيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يك روز زندگي كن." او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش ميدرخشيد، اما ميترسيد حركت كند، ميترسيد راه برود، ميترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايدهاي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.." آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند ..... او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ... اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نميشناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان يك روز زندگي كرد. فرداي آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 آذر1390ساعت 21:34 توسط فرزانه خردمند |
|
|
آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 اسفند1389ساعت 15:35 توسط فرزانه خردمند |
|
|
يكي از نكات جالب توجه در باره كودكان همين است كه آنها خود را تماماً در لحظه حال غرق مي كنند. آنها كاملاً در گير فعاليت كنوني خود مي شوند كه اين فعاليت مي تواند تماشاي يك سوسك ، نقاشي كشيدن ، ساختن يك قصر ماسه اي و يا كارتون نگاه كردن و يا هر چيز ديگر باشد. اما وقتي بزرگ مي شويم هنر فكر كردن و نگران بودن را در يك لحظه فرا مي گيريم. به مشكلات گذشته و مسائل آينده اجازه تجمع در زمان حال را مي دهيم، و بدين ترتيب حال را مي بازيم . ما همچنين باد مي گيريم كه لذت و شاديهاي خود را به تعويق بيندازيم و همواره به اميد آينده اي متفاوت بنشينيم. دانش آموز دبیرستاني با خود مي گويد كه وقتي مدرسه را تمام كنم و وارد دانشگاه شوم آنوقت ايده آل است. وارد دانشگاه مي شود و با خود مي گويد كه وقتي مدركم را بگيريم ديگر هيچ غمي نخواهم داشت. بلاخره مدركش را هم مي گيرد آنوقت است كه مي بيند تا وقتي شغل مناسب نداشته باشد نمي تواند خوشبخت باشد. كاري اختيار مي كند اما هنوز هم نمي تواند خوشبخت باشد. با گذشت سالهاي پياپي او خوشبختي، شادي و آرامش خود را مرتباً تا نامزد شدن ، تا ازدواج كردن، تا خريدن خانه و ماشين، تا بازنشستگي و... به تعويق مي اندازد و قبل از آنكه به خود اجازه شادي سعادتمندانه دهد، از دنيا مي رود. تمام لحظات او صرف نقشه كشيدن براي آينده متفاوتي مي شود كه هرگز از راه نمي رسد. آيا داستان زندگي شما هم از نوع اين داستان است كه شاد زيستن خود را به آينده اي دور دست موكول مي كنيد؟ ما بجاي آنكه از لحظات امروز زندگي خود لذت ببريم نقشه شادي را براي آينده مي كشيم. زيستن در زمان حال بدين معناست كه ما از هر كاري كه در حال انجام آن هستيم به خاطر خود آن لذت ببريم و نه اينكه صرفاً به دنبال هدف نهايي آن باشيم. زيستن در حال به معني دلپذير ساختن لحظه جاري بجاي دور انداختن آن است. اين تصميم ماست كه لحظه به لحظه زندگي را واقعاً زنده باشيم و لذت ببريم و شادمانه زندگي كنيم . هر گاه در حال زندگي كنيم، ترس را از ذهن خود مي رانيم.اساساً ترس مقوله اي استكه مربوط به حوادثي است كه ممكن است در آينده اتفاق بيافتد. اين ترس مي توان چنان فلج كننده باشد كه انجام هر عمل سازنده اي را براي فرد ناممكن بسازد. اما شما فقط زماني در معرض ترسهاي شديد قرار مي گيريد كه بي حركت و منفعل باشيد. و درست در همان لحظه اي كه وارد عمل مي شويد و واقعاً كاري انجام مي دهيد، ترسها فروكش مي كند. زيستن در حال به معناي حركت كردن بدون ترس از عواقب است به معناي تلاش كردن به خاطر نفس مشغول بودن است. برگرفته از وبلاگ حرف هایی برای شاد زیستن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 مهر1389ساعت 14:18 توسط فرزانه خردمند |
|
|
این شخصیت، باز هم در کودکی مهرناب نگرفته و به احتمال زیاد دچار عناد بهخود و سرزنش دائم خود نیز هست؛ یعنی خودش هم خوب، خود را دوست ندارد؛ در نتیجه باز هم جام وجودش از مهر، خالی است؛ بنابراین آن را جلوی دیگران میگیرد تا از آنان، مهر و محبت را گدائی کند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 شهریور1389ساعت 12:58 توسط فرزانه خردمند |
|
|
اختلال شخصیت خودشیفته اختلال شخصیت خودشیفتگی شامل خودبزرگ پنداری ونداشنن همدلی بادیگران حس بزرگ منشی مبنی بر مهم بودن ومتمایز بودن از دیگران است دراین اختلال تمام انرزی فرد فقط متوجه خود است وقادر نیست عشق ومحبت خویشتن را در باره سایرین هم بکار گیردوهیچ گونه علاقه وتوجه وهمدردی نسبت به دیگران ندارند این افرادفقط باکسانی که همانند وهمفکر ایشان هستند ارتباط برقرار می کنند این افراد اغلب زیبا باهوش یا موفق هستند که در حقیقت این نقاط قوت شان هسته مرکزی شروع این اختلال می شود این اختلال که از سنین نو جوانی یا اوایل جوانی اغاز می شود به صورت پایدار در سراسر عمر انسان وجود دارد به واسطه خودخواهی افراطی که دارند دستوری ومتکبرانه برخورد می کنند وبه دلیل تکبر خود دیگران راتحقیر می کنند در خانواده هایشان هم حرف حرف انان است یعنی همسرشان به منزله وسیله ای تلقی می شود که نیازهای زیستی و اجتماعی وفرهنگی انهارا ارضا کندودر نهایت همسربرایشان ارزش جدی ندارد در رابطه بین فردی استثمارگرهستند نسبت به ظاهرشان حساسند انسان خود شیفته پیوسته خودش ودیگران را گول می زند وبرای بزرگ جلوه دادن خود دایم دروغ می گوید وامتیازات مالی ومعنوی عجیب وغریبی را به خودنسبت می دهد وگاه در این کاربه قدری اغراق می کندکه خودش هم دروغ هایش را باور می کند ریاکاری یکی از بزرگترین ویزگی های انسان های خود شیفته است زندگی وکار با انسان های خود شیفته امری ناممکن است مگر اینکه بیماری خودرابپذیرند ود نبا ل درمان ان باشند اما مشکل کار اینجاست که افراد خود شیفته توهمات خود را باور کرده اند ازهیچ پزشکی کمک نمی گیرند این افراد دیگران را دچاراسیب های روانی جدی می کنندوجز مدارا با ان ها چاره ای نیست زیرا انهافقط خودشان راقبول دارند وخودشان رامی بینند وبرای تخریب دیگران در جمع باصدای بلند وحق به جانب حرف می زنند
اختلال شخصیت پارانویید این اختلال در برگیرنده نامطلوب ترین رفتارها ومنش ها است افراد پارانوییدی همیشه میزان وفاداری وقا بل ا عتماد بودن همسر وشریک جنسی,دوستان و وابستگان نزد یک وغیره را ازمایش کرده ودر حا فطه خود کلیکسیونی از مدارک نشان دهنده بی عدالتی تحقیر وتهدید دیگران را دارنداین افراد درحا ل کشف خیانت وبد عهدی دشمنان دوست نما هستند (البته بقول خودشان)انها بسیار بدگمانند منظور از بد گمانی همان افکار پارانوییدی است افکاری که به باورهای غلط ودر عین حا ل تزلزل ناپذیرگفته می شود وافراد بدان اعتقاد راسخ پیدا می کنند ونمی توان با مدرک وشاهد انان را قانع نمود که انچه باور دارند حقیقت ندارد اختلال پارانویید را می توان اختلال تغییر شخصیت نامید.می توان ان را جنون خودبزرگ بینی نامید شخص پارانویایی غرور نامحدودداردکه گاهی ان رازیر تواضعی ریاکارانه پنهان می کند او برای خود احترامی انتظار دارد که مخصوص بزرگان است
درون او انباشته از خود رآیی وخودمحوری وپرازکینه ودشمنی است ودرعین انکه ان ها را در زیر نقا ب ها ی نوع دوستی , خوبی, مهربانی,گذشت وعدالت پنهان کرده است
. انسان پارانویایی کسی است که دیگران نمی دانند با کدام ساز او باید برقصند گذشت برای او مفهومی ندارد مگر زمانی که نقش گذشت رابازی می کنداین افراد در گفتگوهای معمولی وبی نظر توهین های پنهانی می بینند رازشان را به کسی بازگو نمی کنندوفاداری وصداقت نزدیکانشان را مورد سوآل قرارمی دهند هیچ گاه تحقیرها وتوهین های خیا لی دیگران را نمی بخشند زیرا دراین افراد مطلقا بخشودن وفراموش کردن وجود ندارد همیشه تعبیرهای غلط به رفتار, پندار, گفتار دیگران می چسبانند مخزن تکبر, سلطه گری وتحقیر دیگران هستند به طور دايم دروغ می گویند وموقعیت هایی ایجاد می کند تا درانها ازهمه بالاتر قرار گیرد وبهترین نقش را داشته باشد دراتفاقات خوشایند , معانی تهدید کننده وتحقیرامیز می بینند ومدام در حالت لجاجت وکینه ورزی هستند این اختلال عدم اعتماد وشکاکیت دراوایل بزرگسالی شروع می شود 2 درصد افراد به این اختلال مبتلایند برگرفته از مقالات دکتر علی عزیزی و دکتر محمد صنعتی |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 شهریور1389ساعت 15:43 توسط فرزانه خردمند |
|
|
براي کودک درون – آن بخش عاطفي وجودمان که نياز به حمايت و مراقبت دارد- و آرزو مند بازي و اکتشاف و استراحت است و "بودن محض "رابه توفيق ترجيح مي دهد زندگي عمومي بسيار دشوار است.
اکنون جان اين کودک در سراسر اين خطوط با شما سخن مي گويد.و همين جان از شما مي خواهد که خود راستين خويش را بيابيد و حرمتش نهيد. خودتان پدر و مادر مهر آميز خويشتن باشيد و همه جنبه هاي زندگيتان را شفا بخشيد. زيرا کليد تندرستي و شادابي و شورو نشاط و خلاقيت در کار جملگي در دست کودک درون است.داشتن يک کودک درون فعال و سالم بهترين نوع پيشگيري از فرسايش و بيماري است.زيرا او منشاء شوخي وبازي و شعف و جواني است. وقتي به کودک درون اجازه داده شود که خودش باشد ميتواند شما را به سوي سرچشمه آرامش و شادماني نا محدود هدايت کند. زندگي بدون حضور کودک درون احساس تهي بودن را بر جا مينهد:اين احساس را که زندگيمان فاقد چيزي است.آنگاه مي کوشيم اين احساس خلاء را با ساير انسانهاو اشيا و مکانها و فعاليتها و تجربه هايي بيرون از خويشتن پر کنيم.""
کودک درون حضوري قدرتمند دارد و در کانون هستي ما به سر مي برد.کودک نوپا يي سالم و شاد را مجسم کنيد . سر زندگي او را احساس کنيد با شور و شوقي مدام محيطش را کشف مي کند از احساسهايش با خبر است و آشکارا آنها را نشان ميدهد.وقتي آزار مي بيند گريه ميکند وقتي خشمگين است فرياد مي زند .وقتي خوشحال است لبخند مي زند يا از ته دل مي خندد.اين کودک بسيار حساس و غريزي نيز هست.مي داند به چه کس اعتماد کند و به چه کس اعتماد نکند.دوست دارد بازي و کشف کند .هر لحظه اش تازه وسرشار از شگفتي است.وجودش از اين بازي گوشي شادمانه مي جوشد. "درون هر فرد بالغ کودکي فرياد ميزند:"بگذار نمايان شوم"اين کودک که درون انسان زندگي مي کند کيست؟چرا در درون انسان به تله افتاده و چه چيز را مي تواند پيش کش کند؟چگونه مي توان اين کودک را آزاد و رها کرد؟کودک درون خويش را کشف واز او مراقبت و حمايت کنيد.هدف من اين است که کودک درون خود را دوست بداريم و از او دعوت کنيم تا بخشي از زندگيمان باشد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 تیر1389ساعت 16:6 توسط فرزانه خردمند |
|
|
دکتر وين داير در کتاب عظمت خود را دريابيد بحث جالبي مي گه غازها وعقاب ها مي گه ادم ها دو دسته هستند غاز ها و عقاب ها . هرگز نبايد عقاب ها رو به مدرسه غازها فرستاد و نبايد افکار دست و پا گير غازها فکر عقاب ها رو مشغول کنه . کسي که مثل غاز هست و تعليم داده شده نمي تونه درست پرواز کنه و به خار و خاشاک گير مي کنه که مانع پروازش مي شه . ولي عقاب رسالتش اوج گرفتنه . عقابي که مثل غاز رفتار مي کنه از ذات خودش فرار مي کنه . بدترين چيز ندونستن قوانين عقاب هاست . اين که ندونيم چطوري عقاب باشيم * غازها همه مثل هم فکر مي کنند و هميشه هم ادعا مي کنند که درست فکر مي کنند . افکارشون کپي شده هست و اصلا خلاقيت نداره . اکثر مواقع هم همگي با هم به نتايج يکسان مي رسند چون دقيقا مثل هم فکر مي کنند . عقاب ها مي دونند زماني که همه مثل هم فکر مي کنند در واقع اصلا کسي فکر نمي کنه . * غازها هميشه مي دونند غاز ديگه چطوري زندگي کنه بهتره ! هر کسي جاي کس ديگه تصميم مي گيره . براي همين اکثر يا دير به بلوغ (فکري – جنسي – احساسي) مي رسن و يا اصلا بالغ نمي شن . عقاب ها به خلاقيت ذهن هر کس اعتقاد دارن و در زندگي ماهيگيري به فرد ياد مي دن و نه ماهي . در محله عقاب ها هر کسي جاي خودش بايد فکر کنه و کسي مسئوليت زندگي کس ديگه رو به عهده نمي گيره . * غازها از جسمشون بيش از حد کار مي کشن و تمام توان داشته و نداشته رو به کار مي گيرن و به نتايج دلخواه نمي رسن . عقاب ها اول تمام جوانب کار رو در نظر مي گيرن ، باتوجه به تجارب قبلي و برنامه ريزي هاي ذهن خلاقشون تصميم مي گيرند و بعد شروع به کار مي کنند . عقاب ها ايمان دارند که تلاش جسمي به تنهايي اصلا براي کار کافي نيست . * غازها حريم شخصي ندارند و بارها و بارها وارد حريم خصوصي عقاب ها مي شن چون حرمت ندارند . عقاب ها به حريم شخصي هر فردي احترام مي زارن و قاطعانه به افرادي که وارد حريم خصوصي اونها مي شن تذکر مي دن . * غازها بايد همه رو راضي نگه دارند و تمام تلاششون رو در روابط مي کنند که همه انسان ها ، تک به تک از اونها راضي باشند . به جاي انجام وظايف و رسالت خودشون ، رضايت همه اطرافيان رو با هر زحمتي شده به دست مي يارن چون اگر به دست نيارن احساس خلا مي کنند .. عقاب ها مي دونند که به دست اوردن رضايت همه افراد امکان نداره و نيمي از مردم هميشه با نيمي از افکار اونها مخالفند و اين وظيفه يک عقاب نيست که مخالفانش رو راضي نگه داره . * غاز نه نمي گه و همش شاکي هست که چرا بايد اينهمه به ديگران توجه کنه . عقاب در مواقعي که لازم هست ، به راحتي نه مي گه . * غاز شرط اول ارتباط رو صميميت بيش از حد مي دونه . عقاب شرط اول ارتباط رو احترام متقابل مي دونه . * غاز نمي خواد باور کنه که دشمني داره . عقاب مي دونه که بايد دشمنش رو ببخشه ولي بهش اعتماد نمي کنه . * غاز از تجربيات درس نمي گيره و فقط آزار مي بينه . عقاب بعد از گذروندن سختي مسئله ، به فکر پذيرش مسئله و درس هاي ممکنه هست .. * غاز از دلش هيچ وقت حرف نمي زنه .. عقاب با دلش زندگي مي کنه . * غاز يا احساسيه و يا منطقي . عقاب مي دونه که در دوراني از زندگي بايد مغز رو پرورش و ورزش دارد و در دوراني ديگه بايد دل رو نوازش داد و به حرف هاي دل بها داد . * غاز اشتباه نمي کنه . عقاب مي دونه اگر هيچ وقت اشتباهي نکرده ، دليلش اينه که اصلا دست به عملي نزده . * غاز جاي ديگران زندگي مي کنه .. عقاب مي دونه که بايد به ديگران کمک کنه ولي جاي کسي نبايد زندگي کنه چون تجربه خود بودن رو از اون فرد گرفته . * غاز هميشه همه کار مي تونه انجام بده . عقاب مي دونه چه کارهايي رو مي تونه انجام بده و چه جايي بايد اعلام کنه که از عهده اون بر نمي ياد . * غاز هميشه مجبوره . عقاب هميشه مختاره و اگر به جبر روزگار مجبور شد کاري رو انجام بده ، مي پذيره و مي گه : ترجيح مي دم اين کار رو انجام بدم . * زمان غاز تفريح مشخص نيست . عقاب براي تفريحش برنامه ريزي مي کنه و مي دونه که فاصله خالي اين نت تا نت بعدي در موسيقي ، دليل دل نشين بودن اون هست . * غاز هميشه ناراضيه و شاکي و هميشه در حال شناخت عامل اين بدبختي هست . عقاب هميشه راضيه و مي دونه هر سختي هم پاياني داره . عقاب باور داره ان مع العسر يسرا . * غاز عبادت عادتش شده . عقاب تکرار و عادت و روزمرگي رو مرگ دل و پرستش مي دونه . * غاز نسبت به عقاب يا احساس برتري مي کنه و يا احساس ضعف . عقاب باور داره برتري وجود نداره . اصل فقط تفاوت است که باعث برتري کسي بر کس ديگه نمي شه . * غاز زياد از مغزش کار مي کشه البته بدون بهره وري لازم . عقاب مفيد فکر مي کنه و از اشتباهاتش درس مي گيره . * غاز مي خواد غاز باشه چون غاز بودن و نپريدن خيلي اسون تر از پرواز و اوج گرفتن هست . عقاب بر عقاب بودن اصرار داره ، حتي اگر بارها به مدرسه غازها رفته باشه و به خاطر عقاب شدن بهاي سنگيني رو بپردازه . **** يک نکته کنکوري براي عقاب ها غازها هميشه مي خوان يک عقاب يک جور ديگه باشه ، يک جور ديگه عمل کنه ! براشون ارتباط هيچ وقت کافي و رضايت بخش نيست . دقت کن : غاز چون خودش رو نپذيرفته و خودش رو درست نمي شناسه ، از تو مي خواد که يه جور ديگه عمل کني ! هيچ وقت براش رضايت بخش نيستي و عملا بهت مي گه که براش کافي نيستي چون هميشه يه کاري کم کردي ! سعي کن خودت باشي و بهترين نقش رو داشته باشي (به عنوان دوست - همسر - خواهر - برادر - بچه) ولي سعي نکن که خودت رو مجبور کني که طبق خواست اون خودت رو تغيير بدي . اون ناراضي به دنيا اومده و از دنيا ميره . از زندگي عقب نيفتي چون قرار نيست که غاز باشي .
عقاب باشيد و سربلند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 خرداد1389ساعت 17:37 توسط فرزانه خردمند |
|
|
||||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 فروردین1389ساعت 21:59 توسط فرزانه خردمند |
|
||||||||||
|
هر چه کنی کشت همان بدروی.. هر دستی که بدهی از همان دست می گیری..از کوچه یار من گذر می کنی؟از کوچه یار تو گذر می کنند! قانون کارما یکی از قوانین مهم معنوی است که بسیار قوی و بی تخلف است.به نظر من یکی از مهمترین سنن الهی است.این قانون بدین شکل است که هر عملی که ما انجام دهیم چه خوب و چه بد.چه بزرگ و چه کوچک.چه آشکار و چه نهانی تماما به خود ما بر میگردد.اگر خیانت و حق کشی کنیم دقیقا همان به سر ما می آید چه متوجه شویم و چه متوجه نشویم..گاهی پیش آمده که اتفاقات فوق العاده زیبایی برای ما پیش می آید.قانون کارما پاداش کار نیک ما را که زمانی انجام داده بودیم بر ما برگرداند. در قرآ ن عزیز(آیه 79 از سوره مبارکه نسا) می خوانیم: ((آنچه از نیکی ها به تو می رسد از طرف خداست و آنچه از بدی به تو می رسد از خود توست.)) در دین مبین اسلام از برگشت نتیجه عمل به ((اثر وضعی عمل)) تعبیر می شود.عمل خوب نتیجه اش((خیر و توفیق )) و بازگشت عمل خطا ((سلب توفیق))و((قساوت قلب))است. قانون های از قبیل قانون جذب-قانون ارتعاش-قانون کارما-قانون بخشایش و...همه و همه اصولی هستند که اگر از آنها پیروی نکنیم سیلی زندگی پی در پی بر گونه ما نواخته خواهد شد.استفاده از این قوانین در جهت موفقیت زندگی معجزه می کند! در آخر برای همه عزیزان پاک دلی که می خواهند بدانند آیا راهی هست برای رهایی از کارما یک خبرخوش دارم! درست است که قانون کارما با همه قدرتش ذره ای تخلف نمی کند اما قانون بزرگتر و محکم تری است که چرخه مکافات و صدمات کارما را می تواند متوقف کند و آن :قانون رحمت و بخشایش است. ببخشایید تا بر شما ببخشند..بگذرید تا بگذرند..رحمت خدا را دریابید..تا آنجا که می توانید خیر و خوبی کنید ..رحمت و مغفرت شامل حال شما می شود..سخاوت بیکران خدا شما را در بر می گیرد..بگذارید غرقه دریای رحمت و رحمانیت او شوید...دیگر از کارما نترسید ..شما با نور رحمت خدا بر کارما تسلط یافته اید..آنچه می ماند رحمت و نور است .. ((خداوند ولی و سرپرست کسانی است که ایمان آورده اند ..آنها را از ظلمت به سوی نور بیرون می آورد...))(سوره مبارکه بقره-آیه 257) سعی کنید از کسی نفرت نداشته باشید همه کس را همان گونه که هستند بپذیر ید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 20:57 توسط فرزانه خردمند |
|
|
موسیقی درمانی
مثال:
رادیو تلکسوپهای مدرن نیز ثابت کرده اند که جهان پر از صوت است وهر جرم آسمانی نغمه خاص خودش را دارد. موسیقی ای که به آن گوش می دهیم باز آفرینی موسیقی عالم است.
تعریف موسیقی درمانی: استفاده تجویز شده وسازمان یافته از موسیقی یا فعالیتهای آن برای تغییر حالات ناسازگار، زیرنظرپرسنل آموزش دیده(موزیک تراپیست)، برای کمک به مراجعین دررسیدن به اهداف درمانی
چراموسیقی درمانی؟
الف) موسیقی یک زبان بین المللی است. ب) جنبه شفابخشی دارد.
خصوصیات اصلی موسیقی ای که دردرمان مفید واقع می شود چیست؟
الف) موسیقی مزبور توجه را جلب نموده وحفظ می نماید. به عبارت دیگر خیلی از بخشهای مغز را تحریک نموده وبه فعالیت می اندازد.
ب) خیلی زود قابل وفق دادن بوده ومی تواند منعکس کننده توانایی های یک فرد باشد. ج) یک مفهوم بامعنی ولذتبخش ایجاد می کند که علاقه به تکرار آن را ایجاد م |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 دی1388ساعت 8:6 توسط فرزانه خردمند |
|
|
با عرض تشکر از همه عزیزانی که از این وبلاگ بازدید می نمایند برای مدتی این وبلاگ به روز نمی شود از اینکه فرصت بازدید از وبلاگ های پر بار و مفید شما را ندارم پوزش می طلبم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 مهر1388ساعت 19:27 توسط فرزانه خردمند |
|
|
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 16:59 توسط فرزانه خردمند |
|
|
بقا
|
||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 0:47 توسط فرزانه خردمند |
|
|
خداوند
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 13:32 توسط فرزانه خردمند |
|
|
براورده شدن ارزو
بسياري از سخنرانان موفق به خصوص در حوزه قانون جذب نظير ايسترهيکس نظريه جالبي دارند. آنها ميگويند اگر انسان بتواند فقط 18 ثانيه روي چيزي که واقعا ميخواهد تمرکز کند يک زنگ بزرگ در کاينات به صدا در مي آيد که توجه کل هستي را به سمت اين شخص جلب ميکند. اگر اين 18 ثانيه بتواند تا 68 ثانيه ادامه يابد ديگر کار تمام است و کل هستي به تکاپو مي افتد تا براي فکر متمرکز شده يک راه حل پيدا کند. اگر آرزوست برآورده اش کند و اگر سوال است برايش جوابي بيابد. در نگاه اول شايد اين عدد 68 ثانيه خيلي کم و ناچيز به نظر برسد. 68 ثانيه يعني فقط يک دقيقه و هشت ثانيه و بسياري از افراد ميگويند که تمرکز به مدت 68 ثانيه هيچ کاري ندارد؟! خوب آيا شما هم همين طور فکر ميکنيد؟ بسيار عالي است! امتحان کنيد. خواهيد ديد که هنوز 18 ثانيه اول رد نشده فکرتان منحرف ميشود. ايده اي جديد بلافاصله از اعماق افکارتان ظاهر ميشود و نجواگر دروني تان به سخن در مي آْيد که جدي نگير و دست از اين بازي ها بردار و به مسايل مهم تر زندگي بپرداز و ... ما عادت کرده ايم و در حقيقت عادت داده شده ايم که بدون فکر و بر اساس عادت زندگي کنيم. ما صبح از خواب بر مي خيزيم بدون اين که فقط 68 ثانيه براي کارهاي روزانه وقت بگذاريم شروع مي کنيم به خوردن صبحانه و سر کار رفتن. بدون اينکه 68 ثانيه مستمر ناقابل براي ارزيابي کارهايمان وقت بگذاريم اسب سرکش ذهن را به اين سو و آن سو مي تازانيم تا ظهر شود و ناهاري بخوريم و استراحتي و بعد دوباره کار و سپس شب و دور هم جمع شدن و تلويزيون ديدن و بعد خوابيدن. هر ساعت 60 دقيقه است و شبانه روز شاملا 24 تا 60 دقيقه يعني هزارو چهارصد و چهل دقيقه است اما ما خيلي مواقع در اين 1440 دقيقه شبانه روزمان نمي توانيم 68 ثانيه روي يک موضوع خاص فکرمان را متمرکز کنيم!! به راستي اين فکر پر جست و خيز که نميتواند 68 ثانيه آرام بگيرد به چه دردي مي خورد؟! فکر پريشان و ناآرام چيزي جز بي قراري و آشفتگي به همراه ندارد. پير و جوان و زن و مرد هم نمي شناسد. فکري که نتواند آرام گيرد و چند لحظه اي روي موضوعي که صاحب فکر صلاح مي داند متمرکز شود، مطمئنا به هنگام نياز و بحران که تمرکز بيشتر لازم است، کارآيي ندارد و فلج مي شود. بايد همين الان هر کاري که داريم زمين بگذاريم و به سراغ ذهن ناآرام خود برويم و 68 ثانيه آن را مهار کنيم. 68 ثانيه به شرايطي که الان در آن قرار داريم بينديشيم. 68 ثانيه بعد به اين که واقعا در زندگي چه مي خواهيم فکر کنيم. 68 ثانيه بعد به خوشبختي هاي خودمان بينديشيم و 68 ثانيه ديگر به اين فکر کنيم که چقدر آرام مي شويم وقتي روي مسائل زندگي خودمان با آرامش فکر مي کنيم. کاينات بيرون از بدن ما گوش به فرمان ماست تا هر چه را مي خواهيم به او ابلاغ کنيم. اما به يک شرط و آن اين است که موقع دستور دادن اين طرف و آن طرف نپريم. 68 ثانيه يک جا بايستيم و صريح و شفاف بگوييم چه مي خواهيم. منبع مجله موفقیت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 تیر1388ساعت 22:36 توسط فرزانه خردمند |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بنام خدا دراین وبلاگ سعی شده مطالب علمی اجتماعی ادبی روانشناسی ارایه گرددانشا الله مورد رضایت بازدیدکنندگان قرارگیرد
|
| پیوندهای روزانه |
|
حسام الدین وبلاگ قوطی اموزگار بابا اب داد کلاس اول فناوری در خدمت اموزش وکام2 ماه برگ فیزیک سرا باغ ادب هیمه بادام آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
ریاضی عشق واقعی تامه به خدا راز کودک درون روانشتاسی شخصیت توکل بر خداوند |
|
RSS
|